|
من خود منم همه ی خاطرات من
|
چقدر بده که فاصله پست هام اینقدر طولانی می شه سفر خوب نبود یعنی مثل همیشه نبود آدمها و طرز رفتار و فکرشون من خسته می کنه روز آخر سفرم بدترین روز بود چون همه دلبستگی این ۷ ماه با شری بودنو همونجا گذاشتم و برگشتم سرد سرد شدم می دونم که باید به خواست خانوادام احترام بذارم حتی اگه بخوام با همچین مردی باشم باید از الان بدونم که در آینده این مرد کسی می شه مثل پدرش حتی اگه خودش هزاران بار بگه من مثل هیچ کس نیستم اما نا خواسته تحت تاثیر همون پدره اشتباه از من بود که فکر کردم می تونم دوباره بلیت برنده ای بهش بدم اما با تمام خودخواهی بلیت آخر رو هم سوزوند تجربه تلخی بود خیلی تلخ تر از تجربه های دیگه چون این بار داشتم یه عشق واقعی رو تجربه می کردم اما ...نشون دادی که لایق نیستی یا شاید من زیادی از تو توقع دارم آینده من خیلی پر ارزش تر از اینه که به خاطر یه مرد دگرگون بشه زندگی من خیلی قشنگه تجربه هام پر از درسه دوست دارم ای روزارو این تجربه های تلخ و شیرین رو بخاطر این جدایی ناراحت نیستم یکم از خودم دلخور شدم که باز سادگی کردم که باز از روی احساس تصمیم گرفتم فکر کردم شانس دوبار ای هست اما بی خیال من همه چی رو اون جور که دوست دارم جلو می برم [ 91/02/21 ] [ ] [ خود من ]
[ ]
فردا می رم اهواز هم مراسم چهلم و هم یه چند روزی تغییر آب و هوا بر عکس همیشه این بار خودم اصرار به رفتن داشتم اما خیلی از رفتن راضی نیستم امیدوارم برعکس اون چیزی باشه که انتظار می ره حتی وسواسی برای جمع کردن وسایلم نداشتم همه چی رو خیلی تند و زود جمع و جور کردم خیلی کار دارم یه انیمیشن نیمه کاره یه سری کارای کوچیک کوچیک که روی هم یه کوه می شن اما همه چی رو می زارم و چند روزی می رم اینجوری بهتره یه خورده نفس نیاز دارم
[ 91/02/04 ] [ ] [ خود من ]
[ ]
از وقتی یادم می یاد همیشه با یه دستگاه حرف می زد حتی گاهی شنیدن کلمات سخت می شد دوست داشتنی بود تا من رو می دید می گفت تو خیلی شبیه مادر بزرگی سالها پیش سرطان باعث شده بود که با دستگاه حرف بزنه عموی بزرگم بود دوست داشتنی بود همیشه با ماهی ها و آکواریومش با دستگاهش که جلوی گلوش می گرفت و حرف میزد با چشمای براقش دوست داشتنی بود اما همه آدمهای دوست داشتنی هم یه روزی بدون خداحافظی ترکمون می کنن امسال روز اول عید رفتیم اصفهان برای دیدن خاله روز دوم عید عمو فوت کرد مامان و بابا رفتن خوزستان ما هم برگشتیم تهران اصفهان خوب بود پانتومیم بازی کردن شیطون بازی های من و شری گشت و گذار توی شلوغی چسبید بهمون خاله هنوز نمی تونه راه بره خدایا امشب می ره دکتر خوشحالمون کن بهار دوست دارم همه چیز تازه و نو عاشق اینم که عصرا برم راه برم شاید امروز اگه حوصله کنم یه سر برم میدون انقلاب این رو هر بهار تجربه می کنم پشت ویترین کتاب فروشی ها هوای تازه بهاری [ 91/01/16 ] [ ] [ خود من ]
[ ]
وقتی زندگیم پر می شه از کارها و روزمرگی ها وقتی دلم واسه دو کلمه حرف حساب تنگ می شه یادم می یوفته ای وای یه جایی هست که می تونم حرف بزنم یه جایی که کسی به خاطر کارام به خاطر عشقم من رو به خاطر دوست داشتنم باز خاص نمی کنه یه جایی که قدر یه دنیا آرومه پر از سکوت واسه ی من وقتی میام اینجا می نویسم خالی می شم از همه ی حس های خوب و بد از همه بدی ها و خوبی ها نمی دونم راهی رو که پا توش گذاشتم (نمی گم درست )چقدر غلطه چقدر از این که این رابطه رو شروع کردم مطمئنم ولی برای یه بار هم که شده توی زندگیم دست از تعارف و منطق و عقل برداشتم نمی دونم منتطق یه ادم بی کله و بی پروا بودن زندگی رو زیبا تر می کنه یا منطق عقل و پیش بینی آینده گیج شدم اما بهش توجه نکردم بنابراین خودمو یه خورده از زندگی تکراریم جدا کردم رو اوردم به عشق بچگیم کسی که تا امروز همه جوره عشقشو بهم ثابت کرده کسی که وقتی بچه بودیم لحظه به لحظه مراقبم بود اگه زمین می خوردم انگار اون زمین خورده بود بعد این همه سال تازه دارم عشقشو درک می کنم نمی گم عاشقشم اما این که با همه وجودم دوستش دارم رو انکار نمی کنم یه دوست داشتن عمیق که حتی اون موقع که ازش تنفر داشتم هم توی وجودم گم شده بود هیچ کس از این رابطه ای که شروع کردم با خبر نیست چون می دونم توی راهی که قدم گذاشتم پر از مخالف سر سخته و اولین و بزرگترین مخالف مامانمه به خاطر همین فعلا همه چی پنهانی پیش می ره تا اوضاع اون رو به راه شه و خواهری تنها کسیه که می دونه و تموم تلاششو می کنه واسه پشیمون کردن من گاهی فکر می کنم حرف هاش از تیغ برنده تره بهم می گه یه راه برگشتی واسه خودت بذار یا بهم می گه واقعا همه تصمیماتو برای آینده گرفتی من اصلا به آینده فکر نمی کنم کاش دیگران درک می کردن سکوت من از بی اعتنایی نیست بلکه از دخالت نا بجا توی زندگی اوناست من برای هیچ کس تصمیم نمی گیرم در باره هیچ کس قضاوت نمی کنم و تهه دل هیچ کس رو خالی نمی کنم من با همه مخالفتم هیچ وقت به خواهرم نگفتم تصمیمت برای ازدواج اشتباست چون فکر کردم کسی رو که امروز دوست داره یه عمر دوست خواهد داشت اما اون نمی دونه من کسی رو که یه عمر دوست داشتم امروز در کنارش شادم یه عشق دو طرفه عمیق کسی که منو برای همه داشته هامو و نداشته هام دوست داره کسی که وقتی صدامو می شنوه غصه هامو تشخیص می ده کسی که وقتی درد دارم خوابمو می بینه پس بی خیال منطق این سه ماه رو که به خوبی گذروندیم باقیش با خدا [ 90/12/01 ] [ ] [ خود من ]
[ ]
وقتی خودتو می سپاری دست کسی به عشق اعتماد می کنی وقتی تموم وجودت می شه برای یه مرد این نیست که واسه زندگیت منشی استخدام کنی از حق خودت بگذری از وجودت از خواسته هات یعد اون بشه تصمیم گیرنده توی همه چی حتی کفشی که تو قراره پات کنی بعد تو فکر کنی یا شایدم خودتو گول بزنی که اسم این تفاهمه و بگی ما با هم توی همه چی همفکری می کنیم همفکری و تفاهم بحث اش با کبک و سر توی برف فرق می کنه حواست باشه خودت تصمیم بگیر بگو نه یادبگیر تکرار کن که یاد بگیری نه گفتنو تفاهمو هم فکری رو جای درستش استفاده کن زن که باشی مرد که باشی باید بجنگی وقتی که عشق رو لمس می کنی می دونی که دیگه تنها نیستی حتی اگه قراره بجنگی یه نفر دیگه هم کنارت هست که شمشیرشو قبل از تو آماده کرده (مخاطب خاصی نداشت )
[ 90/11/07 ] [ ] [ خود من ]
[ ]
چهار روز مونده به تولدم دارم با هدیه تولدم وبلاگمو آپ می کنم هدیه ای که مامان و بابام واسم خریدن یه لپ تاپ اپل گوگولی مگولی که دوسش دارم فعلا اولین هدیه امساله هووووم ... مرسی مامانی و بابایی نه فقط بابت این هدیه به خاطر همه این سالها و سالهای بعد از این که قدم به قدم همراهیم میکنید و به خاطرم ما حاضرید از همه چیز بگذرید کاش بشه جبران کنم
[ 90/10/20 ] [ ] [ خود من ]
[ ]
از بچگی یادمه که مامانم کمر درد می گرفت یادمه پس بودم پس حداقل با این حساب که من یادمه مامانم وارد سن 30 سالگی شده بوده اون ما سه تا رو به دنیا اورده بود کارای روزانه رو انجام می داد یه خونه ی خیلی خیلی بزرگ داشتیم و هزارتا کار دیگه... ولی من الان در اوایل دهه 20 سالگی زندگیم از درد سیاتیک دارم به خودم می پیچم بدون هیچ دلیلی ولی دارم از درد به خودم می پیچم
[ 90/10/10 ] [ ] [ خود من ]
[ ]
روزمرگی ها ممکنه گاهی به خواست آدم نباشه گاهی از اینطوری زندگی کردن لجت در میاد اما در مقابلش سکوت می کنی نه شکایت نمی دونم بعضی روزا دلم می خواد بزنم زیر قول هایی که بی هوا دادم دوباره برم یه کلاس ایتالیایی خوب پیدا کنم دلم می خواد ساعتها توی آشپزخونه بایستم و یه عالمه کیک و شیرینی درست کنم دلم می خواد بلند بلند آهنگ گوش بدم ولی دارم زبان انگلیسی می خونم فقط یه نمونه کیک و سیرینی درست می کنم آهنگ رو فقط شبا با موبایلم گوش می دم و در طول روز حواسمو می سپارم به گوشیم تا یه خبری از یه راه دوری بهم برسه اما بد نیست دارم زندگی می کنم و بر اساس قولهام درس می خونمممممممممممم
[ 90/09/29 ] [ ] [ خود من ]
[ ]
مثل ..... گیر کردم توی گل این ور می رم به در بسته می خورم اون ور می رم دیوار چین حالا باید چه کار کنم یه سری مشکلات اساسی برای تحصیلم پیدا کردم روزی نیست که هزار بار به خودم فهش ندم که نونت نبود آبت نبود کاردانی خوندنت چی بود سال اول هول شدی رفتی خوب مثل بچه آدمیزاد می نشستی یه سال درست و حسابی درس می خوندی یه سره لیسانس قبول می شدی وایییییییییی دیونه شدم شدم مثل آدمایی که از این شاخه می پرن روی اون شاخه دلم می خواد یه روز صبح بیدار شم همه چیز مثل کاکائو توی شیر داغ حل شده باشه
[ 90/09/16 ] [ ] [ خود من ]
[ ]
این روزا من یه تغییر بزرگ کردم انگار شدم یه بچه یه دختر بچه ی دوازده ساله که حال و هوای بلوغ تجربه می کنه اما دوست دارم این حالو هوا رو تجربه ی شیرینی رو می چشم داریم یه فنجون عشق رو دو نفره سر می کشیم
[ 90/09/07 ] [ ] [ خود من ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |